| دريای دل من | |
|
سهشنبه ٤ فروردین ،۱۳۸۸
زندگی ... گره ای نیست که در جستجوی گشودن آن باشیم زندگی... واقعیتی است که باید آن را تجربه کرد
چهارشنبه ۱۱ آبان ،۱۳۸٤
با لبخند فاصله ها را کوتاه کنيد
فاصله، آنچنان هم که می گويند دور نيست گاهي چنان به من نزديكي و گاهي چنان دور كه محو بودنم در تو عجيب نيست از دلم تا دلت راهي نيست تو مرا بخواه تا بداني فاصله ها بي معني است ..
پنجشنبه ٥ خرداد ،۱۳۸٤
همیشه واسه ما آدما درک چیزایی که نمیتونیم با خواص پنجگانه حسشون کنیم مشکل بوده مثلا بیش از 100 تا پیامبر اومدن تا تازه انسانها رو راضی کردند که خدایی وجود داره که خیلی از دنیای ما آدما بزرگتره و بهموم یاد دادن که چطور میتونیم وجودش رو احساس کنیم ... به گفته اونا ما صفات خداوندی رو داریم یعنی اصل وجودی همه ما خیر هست و شر تو دنیا وجود نداره پس چرا بعضیا رو بد می بینیم ؟ یعنی بدها چیکار کردن که بد شدن یا خوبا چی؟ خودم وقتی فکر میکنیم اولین جایی که خوبا و بداارو از هم جدا کردن ؛ تو مدرسه بود روزی که خانم معلم از بین بچه ها یکیو انتخاب کرد و اون شد مبصر بعدش تا یکی جیکش در میومد اسمش تو بدا بود و اونایی که ساکتتر از همه بودن اسمشون تو لیست خوبا و هر ضربدر که جلو اسما میخورد نشونه درجه خوبی و بدی بود.... وای اونروزا که معلم به شاگرد تنبلا میگفت شما هیچوقت از این کلاس به کلاس بالاتر نمیرید و روزایی که بچه زرنگها تشویق میشدن. اصلا بد و خوب از کجا رفت تو کله آدما ؟ یکشنبه ٢٥ اردیبهشت ،۱۳۸٤
عشق... دلهای بزرگ و احساس های بلند ،زيبا و پرشکوه می آفرينند . عشق هايی که جان دادن در کنارشان آرزوئی شورانگيز است. اما کدام معشوقی مخاطب راستین چنين عشقي تواند بود؟ ، اين عشق ها همواره در فضای مهگون و جادوئی اسطوره و افسانه سرگردان اند و در دل کلمات شعر و در حلقوم ناله های موسيقی و در روح ناپيدای هنرها و يا در خلوت دردمند سکوت و حسرت و خيال و تنهائی چشم براه آمدن کسی که می دانند نمی آيد! راستی چرا عشق ها راست اند و معشوق ها دروغ ؟ وانگهی عشق مگر نه بيتابی شورانگيز دل ها است در جستجوی گم کرده خويش ؟ دل از جان پرسيد که:وفا چيست؟و فنا چيست؟وبقا چيست؟ دوشنبه ۱٩ اردیبهشت ،۱۳۸٤
|
|
در این کویر ، در این سکوت در این لحظه های نا تمام شب های سرنوشت ، بی تو تا کجا ، بی تو تا کدام فراسو تا کی گام هایم به خاک ، آلوده میشود؟ تپش گام هایم ضربان تند حادثه بود . حادثه هرگز خبر نمیکند وتو خوب میدانی که عشق حادثه سبز ضربان ملایم زندگیست . ابر نگاه تو فریادها سنگ دورتر از من بود اما چک چک یاد تو بر خاطراتم هنوز میبارد . در این کویر ، در این سکوت ، نبض نگاه سبز تو بر کویر دستانم هنوزمیلرزد . آواز لحظه های بی کسی من اینک سرود باد های کویری اینجاست که آواره دشت های بی پایانند . نگاه کن که شبیه آوارگی بادهای بلند پاییز شده ام . نگاه کن که شبیه هیجان سقوط اشک زرد درختان شده ام .آهسته صدایم کن که غبار خاطرات مه گرفته بر نیاشوبد . غربت نا تمام غنچه های سر بریده آرزوهایم را زمزمه کن که به مرز نا گریزغروب زندگیم نزدیک میشوم .سکوت کن که سکوت سرود آشنای لحظات تنهایی انسان است . در میان هیاهوی بلند شن باد های کویر، سکوت شفاف پنجره خاطرات مان گم میشود . سکوت کن تا صدای ترد پنجره ها منتشر شود. سکوت کن که ساقه نازک لحظات آخر به صدای من به صدای تو حساسیت دارد. سکوت کن که نگاهمان در سکوت متولد میشود .سکوت کن که به لحظات ملکوتی عروج نور نزدیک میشویم . شهردلمان به تسخیر صدای ترد پنجره ها در آمده ، سکوت کن که موذن به تلاوت آیه های هجرت نزدیک است سکوت کن که لحظه های نا تمام شب در کمین تپش ترد پنجره هاست . سکوت کن . محو و مات
گفته بودی که: چرا محو تماشای منی؟ و آنچنان مات، که يکدم مژه بر هم نزنی! مژه بر هم نزنم تا که ز دستم نرود ناز چشم تو به قدر مژه بر هم زدنی! |

زندگی را ميتوان در غنچه ها تفسير کرد
با نگاه سبز باران عشق را تعبير کرد
سينه ها را پر ز احساس کبوترها نمود
کينه ها را با نگاه ساده ای زنجير کرد
همچو شبنم چشم در چشم شقايقها گشود
طرح يک لبخند را بر برگ گل تصوير کرد
چگونه می شود قلب داشت اما نبخشيدش؟چشم داشت اما فروافتاده نگاه داشتش ؟ دست داشت اما در قفا پنهان کردش؟چگونه می شود ماسه نبود ،روان نبود ،جاری نبود ،وقتی که می شود؟چگونه می شود جوانه نداد ،شکوفه نداد ،سبز نبود ،وقتی که می شود؟چگونه می شود شبنم نبود ،زلال نبود ،آيينه نبود ، وقتی که می شود؟
چگونه می شود نسيم نبود ،نوازش نکرد ،پريشان نکرد ، وقتی که می شود؟چگونه می شود پرنده نبود ، رها نبود ، آسمانی نبود ، وقتی که می شود؟چگونه می شود آدمی بود اما در سينه سنگ پروراند؟چگونه می شود بر خانه دل زنجير زد وقتی که غلهارا می شود گشود؟چگونه می شود گوش کرد ، اما نشنيد؟
چگونه می شود نگريست ، اما نديد؟چگونه می شود زيست ، اما دوست نداشت ؟
چگونه می شود ادامه داد ، اما خالی بود؟چگونه می شود بود ، اما نبود؟چگونه می شود اين همه هراسيد؟چگونه می شود اين همه تنها بود؟چگونه می شود اين همه "من" بود؟چگونه ميشود عاشق نبود؟چگونه ميشود عاشق بود و عشق نورزيد؟
اگر دروغ رنگ داشت هر روز،شايد ده ها رنگين کمان در دهان ما نطفه ميبست و بيرنگی کمياب ترين چيزها بود اگر عشق، ارتفاع داشت من زمين را در زير پای خود داشتم و تو هيچگاه عزم صعود نميکردي آنگاه شايد پرچم کهربايی مرا در قله ها به تمسخر ميگرفتی اگر شکستن قلب و غرور صدا داشت عاشقان سکوت شب را ويران ميکردند گر براستی خواستن توانستن بود محال نبود،وصال و عاشقان که هميشه خواهانند هميشه ميتوانستند تنها نباشند اگر گناه وزن داشت هيچ کس را توان آن نبود که گامی بردارد تو از کوله بار سنگين خويش ناله ميکردی و شايد من، کمر شکسته ترين بودم اگر غرور نبود چشمهای مان به جای لبها سخن نميگفتند و ما کلام دوستت دارم را در ميان نگاه های گهگاه مان جستجو نميکرديم اگر ديوار نبود
نزديک تر بوديم،همه وسعت دنيا يک خانه ميشد و تمام محتوای يک سفره سهم همه بود و هيچکس در پشت هيچ ناکجايی پنهان نميشد اگر ساعتها نبودند آزاد تر بوديم، با اولين خميازه به خواب ميرفتيم و هر عادت مکرر را در ميان بيست و چهار زندان حبس نميکرديم اگر خواب حقيقت داشت هميشه با تو در کنار آن ساحل سبز لبريز از ناباوری بودم هيچ رنجی بدون گنج نبود اما گنجها شايد، بدون رنج بودند اگر همه ثروت داشتند دلها سکه را بيش از خدا نمي پرستيدند و يکنفر در کنار خيابان خواب گندم نميديدید تا ديگری از سر جوانمردی بي ارزشترين سکه اش را نثار او کند اما بی گمان صفا و سادگی ميمرد،اگر همه ثروت داشتند اگر مرگ نبود همه کافر بودند و زندگی بی ارزشترين کالا بود ترس نبود،زيبايی نبود و خوبی هم، شايد اگر عشق نبود به کدامين بهانه می گريستيم و می خنديديم؟کدام لحظه ناياب را انديشه ميکرديم؟و چگونه عبور روزهای تلخ را تاب می آورديم؟آری! بيگمان پيش از اينها مرده بوديم
اگر عشق نبود اگر کينه نبود قلبها تمام حجم خود را در اختيار عشق ميگذاشتند من با دستانی که زخم خورده توست گیسوان تو را نوازش ميکردم و تو سنگی را که من به شيشه ات زده بودم به يادگار نگه ميداشتی و ما پيمانه هايمان را در تمام شبهای مهتابی به سلامتی دشمنانمان می نوشيديم اگر خداوند يک آرزوی انسان را برآورده ميکرد من بيگمان دوباره ديدن تو را آرزو ميکردم و تو نيز هرگز نديدن من را آنگاه نميدانم
براستی خداوند کداميک را ميپذيرفت؟
ميتونم تو لحظههاي بيكسيت، واسه تو مرحم تنهايي باشم
ميتونم با يه بغل ياس سفيد، تو شبات عطر ترانه بپاشم
ميتونم از آسمون قصهها، واسه تو صد تا ستاره بچينم
ميتونم حتي اگه دلت نخواد، واسه تو روزي هزار بار بميرم
ميتونم با يه سلام گرم تو، تا ابد زندگيمو آبي كنم
ميتونم رو شونههاي مردونت، دردامو با هقهقم خالي كنم
ميتونم با تو به هر جا برسم، توي خواب اسمتو فرياد بزنم
ميتونم قصهي ديوونگيمو، توي كوچههاي شهر داد بزنم
ميتونم تا به هميشه پا به پات، توي هر قصه كنارت بمونم
ميتونم زير پر ستارهها، واست از ليلي ومجنون بخونم
ميتونه نگاه مهربون تو، منو تا مرز شقايق ببره
ميتونه قشنگي برق چشات، منو از ياد حقايق ببره
ميتونه دستاي تو رو شونههام، خبر از يك شب يلدا رو بده
ميتونه بوسهي تو رو گونههام، واسه من نويد فردا روبده
ميتونه صداي گرم خندههات، همه قصههامو رؤيايي كنه
ميتونه گرماي مهربونيهات، همه زندگيمومهتابي كنه
ميتونه وجود سرد و خستمو، شوق ديدار تو مبتلا كنه
ميتونه حس غريب بودنت، درداي زندگيمو دوا كنه
ميتوني توخستگيهاي تنت، به من و شونهي من تكيه كني
ميتوني با يه نگاه زير چشم، دل كوچيكمو ديوونه كني
ميتونن رازقيياي باغچهمون، تا هميشه بوي دستاتو بدن
ميتونن حتي اگه خودت نگي، واسه من از عشق تو خبربدن
ميتونن همه تو اين شهر بزرگ، منو ديوونهي عشقت بدونن
بذاراز اينجا به بعد مردم ما، منو مجنون تو شعرا بخونن
[ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]
